ارنست اورسل ( مترجم : على اصغر سعيدى )
142
سفرنامه قفقاز و ايران ( فارسى )
كوچكترين اثرى از گياه و سبزى روى آنها ديده نمىشد . آبهاى راكد كه قشرى از نفت روى آنها ايستاده بود ، روشنايى قوس قزح مانندى از خود منعكس مىكردند . گاهى ديدن قطارهاى درازى از شترها يا چند پارچه روستاى تاتارنشين با خانههاى خاكسترى رنگ و قوطى مانندشان در اين بيابان برهوت تنوعى به حساب مىآمد . بادى كه از جانب دريا مىوزيد هوا را خنكتر مىساخت و آن جو سنگين و چسبنده مردابها را از اطراف ما دور مىكرد . سرانجام ابرى از دود سياه از دور پديدار شد . . . و اينجا باكو بود ! چاههاى نفت نشانهى رسيدن به حولوحوش شهر بود . ما از كنار بالاخانه « 1 » و سوراخانى « 2 » تصفيه خانههاى شهر سياه گذشتيم و از خلال پردهى ضخيمى از دود ، بندر و درياى آبى را ديديم . قطار توقف كرد . به ايستگاه باكو رسيده بوديم . دو درشكه با چرخهايى به قطر عجيب آهسته آهسته ما را به شهر بردند و در اتاقهاى شسته و رفته و تميز هتل ايتاليا يا آنطور كه در باكو معروف است ، شهدومينيك « 3 » مستقر شديم . هشت روز ديگر كشتى بخارى از شركت قفقاز و مركور « 4 » به طرف جنوب ايران حركت مىكند . براى ديدن باكو و حومهى آن خيلى بيشتر از آنچه لازم است وقت در اختيار داريم .
--> ( 1 ) . Bala - Khaneh ( 2 ) . Sura - Khaneh ( 3 ) . Chez Dominique : خانهى دومينيك . م . ( 4 ) . Caucase et mercure